کجــــــا بیــــــــدی نبیـــــــدی ؟؟؟؟

بنام خدا
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
 

سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه و چاق و تندرست باشيد

بابا اينجا چقدر تغيير کرده شما هم تغيير کردين

فصل امتحاناتم شروع شده دعا کنيد که قبول بشم  خيلی گناه دارم مث بدبخت بيچاره های شب جمعه نه غذا ميخورم نه ميخوابم نه ميخونم 

 ـ (وجدان)ای خدا من واقعا نوفهمم  اييی (من) تو زنديگی من چی وخواد

خودمم نميدونم تو زنديگم چی ميخوام  خوب بسه

چند تا جوک براتون مينويسم که حوصله تون سر نره البته بعضياش زشته  ولی خوب  چون خنده داره اشکال نداره

ترکه ميره طوطي بخره به جاش يه جغد بهش ميندازن
چند روز بعد ازش ميپرسن اين طوطيه حرف هم ميزنه؟
ميگه نه ولي خيلي توجه ميکنه !!!

 

تركه مي ره دكتر مي گه آقاي دكتر هيچ كس چرا منو تحويل نمي گيره ؟دكتره مي گه: نفر بعد!

 

عبود و جاسم ميرن توالت عمومي عبود از اين دستشويي ميگوزه جاسم از اون دستشويي يك دفعه عبود داد مي زنه مي گه جاسم عزيزم اومدي دستشويي يا اومدي با من بحث كنی

 

تركه با مسيحيه دعواش مي شه.
مسيحيه بهش مي گه صليب تو كونت!
تركه هم مي گه نماز تو كونت!
مسيحيه مي گه نماز چيه؟؟
تركه مي گه نماز ستون دينه!

 

رشتيه ميره خونه چراغ روشن ميكنه ميبينه يكي رو زنشه چراغ خاموش ميكنه
ميگه جواب ابلهان خاموشيه

 

ترکه با زنش خوابيده بودن داشتن با هم ور
مي رفتن ترکه مي پرسه:درازه
زنش مي گه آره
ترکه ميگه نرمه
زنش مي گه آره
ترکه مي گه گرمه
زنش مي گه آره
ترکه مي گه انَمه.

 

به تركه ميگن : دانشگاه ميري؟

ميگه : اگه بار بخوره همه جا ميريم. دانشگاه ؛ انقلاب ؛ ميدون آزادي.....

 

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!!

 

بچهه میره خونه به مامانش میگه:
مامان تو مهد کودک بچه ها حرفای خیلی زشتی به هم میزنن!
مادرش میگه :پسرم تو یه وقت از این چیزا یاد نگیری ها!
پسره میگه: من به کس ننه خار کستم خندیدم بخوام کسشعرای اون بچه کونیها رو تکرار کنم!!!

 

 


 
comment نظرات ()

 
من اومدممممممممممم
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳
 

سلام!!!  خيلی مخلصيم هی هی هی

کجا بيدی نبيديييييييييييييييييييييييييييی آره ديگه نبيدم بجاش شما بيده بيدين                                                                                   ههههههههههههههه ! به کی رای داديننننن؟؟؟ من به هيچکی ندادم!  بنده  اهل سياست  نيستم  ولی شناسنامه امو خودم يه جا گم کردم که بعدا به شما  بگم گم شده آخه حوصله نداشتم برم تا مسجد رای بدم ولی دورادور مشوق جوونا بودم که آقا برين رای بدين و ثواب داره دل فلانی خوش ميشه و ...اصلا بيخيال اين حرفا                                                                                               خوب چه خبر بچه های گل و گلابببببببببببببببببببب !!! آقا جون خبر خبر خبر داررررررررررررررررر !!!!

ديروز بنده اومدم بعد از مدتها آدرس وبلاگ رو زدم و گفتم ببينم چه خبره اين تو و از اين حرفا وبلاگ اومد بالا و کامنت ها هم که دست نخورده بود و اينا .... يهو نمیدونم چيشد که اينجوری شدم خيلی ناراحت شدم حالا درسته که کار دارم و نميرسم ولی چرا ؟؟؟آخه چرا اين وبلاگ بايد اينجوری شه اين وبلاگ که بالاترين رقم پيام هاش ده تا بود آخه چراااااااااااااا به همين دليل يکی از دوستان ارجمندم رو تو نت ديدم که آن بودند ايشوننننننننننننن بعد از کمی احوالپرسی و يه خورده هندونه زير بغل گذاشتنشون گفتم ميشه با من شريک شی و اين وامونده رو بچرخونی ؟  ايشون هم خيلی زود خر شدند و (طرف !!! دارم شوخی ميکنم فحش نديا؟؟؟)

خلاصه مطلب هر دو بر اين شديم که وبلاگ رو با هم بچرخانيمممممم خوب مزاحمتون نميشم سالم و سلامت و پاينده باشين ... منتظر مطالب جديدمون درهين هفته باشيد

هی هی هیییییییییی


 
comment نظرات ()

 
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٦
 

این د نیم آف گاد
سلاممممممممممممممممممممممممممممممم خدمت همه جیگر طلاهاااااااااااااااااااااااااااا حال شما خوبین؟ خوشین ؟ چاق سلامتین ؟ افراد خانواده خوبن انشالله ؟ سلام برسونید
خوب چه خبر ؟ ااااااااا ؟ راستیییییییییییییییییییی عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککک ... سیصد سال به این سالهااااااااااااااااا انشالله سال خوبی باشه براتون و همینطور برای خودم ...  این شعر تقدیم به همه عزیزان ... راستی هموتن که نه یکیتون حالا قرعه کشی کنین بینم کی می افته
جانم از آتشفشانها میگذرد
با خویشتن در جنگم
از خود عبور میکنم
تو آنسوی من ابستاده ای
تو آنسوی آتش ایستاده ای
و لبخند میزنی ...
و لبخند تو آنقدر بها دارد
که بخاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
میدانم ...

شاعر : جون تو خودمم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳
 

سلاممممممممم سلاممممممممم  بيست و ده تا سلام

خوبين ؟ اره؟

منم خوبمممممممم  ... ميگما  

عيدتون مبارک !

                      دوستتون ندارم يعنی دارم

حالا برين ديگه هم مزاحم اوقات شريف من نشين

 


 
comment نظرات ()

 
چشمان پلاستیکی
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢
 

 
سلام سلامممممممممم !  احوالاتتتتتتتتت ! خوفین ؟   منم خوبم یه روز بدم یه روز خوبم معلوم نیست چمه !   حالا منو بی خیال ... بچسبین به این جریانی که میخوام بهتون بگم 
یکی از دوستانم که توی کلاس با هم آشناا شدیم اون روز درد و دل میکرد و میگفت : سونیا ! نمیدونی چقدر ناراحت و دلگرفته ام 
_خدا بد نده چیشده ؟ 
: چی بگم والله قضیه  مجید رو که یادته ؟
_آره ، همون دوست پسرت
: بله ! قراره بیاد خواستگاریم 
_ به بههههههههههههههههههه مبارکهههههههه 
: چی چی رو مبارکه ! حال و احوال ندارم از غذا و خواب افتادم 
_ خوب چته مگه ؟ مگه دوستش نداری ؟  
: چرا بابا ، خیلی خیلی هم میخوامش ... اما  من یه اشتباهی کردم 
_ چیکار ؟
: حقیقتش روزی که با هم آشنا شدیم  تو چشمام لنز بود ! اون خودش میگه من فقط عاشق چشماتم 
(راست میگه اینجاشو ، میدونید چرا ؟ چون چشماش خودش قشنگه اما لنزی که میذاره همه رو به اشتباه می اندازه حتی من رو که خيلی ادعا ميکنم حاليمههه  )
و منم همیشه توی شبها باهاش قرار میذاشتم ... خیلی خیلی دارم داغون میشم تو راه حلی نداری؟؟؟ میتونی بهش بگی ؟ یه کاری کنی بفهمه ولی دلخور نشه
_ نچ ! خیلی کار بدی کردی ! ولی بنظر من اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت یعنی بخاطر چشماته؟؟؟
: نمیدونم ... خودش  به خونواده اش گفته که با دختر خوشگل چشم آبی  آشنا شدم
_ ای بابااااااااااااا !!! چه دردسری

بهر حال من و اون خیلی با هم  صحبت کردیم و منم نمیدونم چی بهش بگم ( به آقا مجید)  میترسم همه چیزو خرابتر کنم ... اما بنظر من اگر آدمها با هم رو راست و صادق باشند خیلی بهتره ! اگه از روز اول اون این جریان رو میدونست خیلی خوب بود
ولی امکان نداره که اون نفهمیده باشه مگه نه ؟؟؟   چون لنز خیلی تابلوهه بابا!  بنظر من ادمها به هر چیزی که خدا آفریده مث دماغ  ، لب و چشم  راضی باشن ...  مطمئنم دوستم سیما دوست نداشته تو این مشکل بیا فته و حتی فکرشو هم نمیکرده آق مجید خنگ بازی در بیاره و نفهمه . ..  ( شرمنده سيما جون ) تنها راهی که سیما داره یا حقیقت رو بهش بگه یا اینکه بگه نمیخوامت برو گمشو 
هم کلاست ميره بالا  ههههههه ! شوخی کردم ولی حالا نصيحت و اينجور حرفها برات فايده ای نداره !  حالا بايد دنبال راهی باشيم آقا مجيد رو راضی کنيم که بابا سيما خدايی زشتههههههههههههه چشمش هم  آبی  باشه ديگه بد تر

( شوخيه ها ) خوب بچه ها شما چه نظری برای سيما دارين ؟

مثلا این سیما س!


 
comment نظرات ()

 
RESIDENT EVIL 3
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٩
 

سلام بچه ها  ( اگه ديگه رفيقی تو کار باشه)

منو ميشناسيد ؟

خوبين؟ شرمنده که مدتهاس وب رو ول کردم به حال خودش... ديگه ما از هفت کشور ازاديم .. نه مينويسيم نه سر ميزنيم ... وقتی هم مينويسم بجز دری وری چيز ديگه ای نميشنويم ... متاسفانه بنده به علت کمبود وقت و مشکلات بسيار مجبور به ترک وبلاگ نويسی و از اين جور تریپا شدم ... خيلی ها هم ازم خواستن بابا بنويس استعداد و از اين جور چيزا داری ... ميخواستم بگم البته که من خوب مينويسم  ...  مگه شک داری؟

جديدا خيلی کار روی سرم ريخته ... يکی از کارهام بازی مورد علاقه ام RESIDENT EVIL هست که خيلی دوستش دارم  اينو ميگمااااا

 

زامبیهای محترم که با هند گان و مگنوم  به رحمت ایزدی میپیوندند

وااا؟؟؟ نترسيا؟؟؟ بابا الکيه ... ولی آخرشه  ... ميدونين؟ من از اين خيلی ميترسم وقتی مياد کلی جيغ ميزنم .. يه بار بخاطرش فشارم اومد پايين ... و يه مدتی استرس داشتم نگاش کنين چه جوريه؟ پايينی رو ميگماااااا

و اينم کسی که من باهاش بازی ميکنم

البته برای سرگرمی بازی ميکنم نه اينکه ديگه شب و روز بازی کنمااااااااا....

بد نيست شما هم يه امتحانی کنيد.. البته قديميه ... شايدم خوشتون نياد...

خوب برای سرگرمی براتون تعريف کردم  که سرگرم بشين و منم يه چيزی نوشته باشم ... و گرنه امروزه وب نويسی کار حضرت فيله ...

خوب تا اپديت بعدی يا حق 

                                                                         مخلص هر چی جيگرههه

 

 


 
comment نظرات ()

 
ورشکسته
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۱
 

با سلام و عرض وقت بخير  (ديگه عينک هم بهمون نمياد )

دوستان عزيز ... من قالب وبلاگمو خراب کردم ... بله خود من  همين سونيا که قربونش برم  خرابکاری کرديم ديگه .... با عرض شرمندگی يه مدت نياين وبلاگم تا وقتی  که درست شد ...

وبلاگم خراب شدهههههههههههههههه

دنيا تو چشمم تار شدههههههههههههه

زندگی برام بيمعنا شدهههههههههههههههه

خداحافظ

                                                           با تشکر سونيا خانوم ورشکسته


 
comment نظرات ()

 
اين داستان : بخونيد تا متوجه بشيد
نویسنده : سونیا خانوم - ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٥
 

سلام سلام  سیصد تا سلامممممم  (ماچ و موچ و ملچ و تف بازی و بغل و مشتی اموتیکای یاهو) 
خوب خوبین؟؟؟ 
بابا من یادم نبود بیام آپدیت کنم یکی از بچه ها  آف زده بود بابا هایت کلاسسسسس مث بچه معروفا دیر دیر اپدیت میکنی؟؟؟؟ 
من در جواب به این دوست عزیزم بگم    البته که من هایت کلاسم  و دوما اینکه مگه شک داری  ؟؟؟
هههههه . خوب از شوخی گذشته ... دوستان عزیز ، من مدتی مریض بودم 
بابا بیمعرفتا ؟ نه حالی نه احوالی ؟ نمیگین اگه سونیا بمیره این وامونده رو کی بچرخونه؟؟  
بابا جاتون خالی داشتیم میرفتیم  اون دنیا  .... اما خدا وکیلی خیلی باحالین .... من که حسابی شرمنده روی اون ماهتون هستممم   ... کامنت و احوالپرسی و از این تریپا دیگهه ..
مخلص همتون هستم در بست 
خوب دیگه چه خبرا؟؟؟ خوبین انشالله؟؟؟
ما هم الحمد الله  زنده ایم به مرحمت این خدای متعال 
خوب دوستان عزیزم؟؟؟ اولا اینو بگم من وقتی نیستم یعنی نیستم دیگهههههه
کامنت گذاشتید که من سر نمیزم بخدا شرمنده واقعا شرمنده ... آخه من چه جوری تو صورت شما نگاه بندازم ؟؟؟   باور کنید دارم از خجالت آب میشم .....   ( آره جون عمم)  فقط اینو بگم والله کم سعادتیمونه نمیتونیم به وبلاگتون سر بزنیم ...  البته من میام ولی کامنت نمیذارم هههههههه 
شوخی کردم من زیاد تو نت نیستم    رو لاین نمیام   رو خط نیستم    نمیام اینترنت  به شبکه متصل نمیشم ... یعنی بدبختی ،  گرفتاری و کار و همه چیز 
ولی اگه بیام دیگه همه وبلاگا رو جارو میکنم و میرم ههههههه
من مخلص همتون هم هستم ...
    از  عوامل پشت صحنه اشاره میکنن وقتم تموم شده و باید کم کم خدافظی کنم 
چی؟؟؟؟  چی؟؟؟  آها ... خاطره؟؟ خدا بیامرزدش  .... والله بجز خاطره بد از بیمارستان و بد احوالی خاطره دیگه ای ندارم .ولی قول میدم سر فرصت یه خاطره باحال براتون تعریف کنم ....
حالا هم برید خونتون توقف بیجای شما مانع کسب است 
خیلی دوستتون دارم .... بهتون سر میزنم .....  نظر بدید تا نظر بدم...  و خدانگهدارررررررررر 
راستی ! التماس دعاا  
اوکی؟؟؟؟ 

Okayyyy


 
comment نظرات ()